سال نو مبارک
چند ماه پیش دوچرخه محمد رو که تازه تابستون براش خریده بودیم دزدیدند و اصلا مشخص نشد چطوری. محمد با دوستش امیر حسین با دوچرخه میرند مغازه چیزی بخرند موقع برگشت آقا محمد یادش میره که با دوچرخه اومده و اونو کنار خیابون جا میذاره. البته شاید هم رفته پارک و اونو تو پارک جا گذاشته نمیدونم به هرحال این ازخاصیت های محمده که حواس پرتی شدید داره. تا به حال ده بار براش کلید درست کردیم ولی همه رو گم کرده.از اصل موضوع دور نشم.موقعی که دوچرخه اش رو گم کرد بهش گفتم که دیگه براش دوچرخه نمی خرم. تو این چند مدت همش افسوس دوچرخه اش رو می خورد.تو عید وقتی عیدیاشو گرفت فکری به ذهنم رسید. بهش گفتم اگه عیدیات صدهزار تومان بشه بقیه اش رو من و بابا می ذاریم و برات دوچرخه می خریم. خلاصه از اون ساعت بود که پولای عیدیش براش ارج و قرب دیگه ای پیدا کرد. هرجا که می خواستیم بریم می پرسید بابا اونجا بهم عیدی می دهند. اگه عیدی کمتر از ۵۰۰۰ تومان می گرفت اخماش می رفت تو هم. هر جایی هم که می رفتیم و عیدی می گرفت پولاش رو از تو کیف پولی که خریده بود در می آورد و می گفت مامان .... مقدار دیگه عیدی بگیرم پول دوچرخه رو در آوردم . خلاصه من هم با شرمندگی مجبور می شدم توضیح بدم.دیگه کار به جایی رسید که من و بابایی مجبور شدیم نفری ده هزار تومان بدیم تا پول ایشون به صد هزار تومان برسه و کمتر آبروریزس کنه. دو روز پیش رفتیم گمرک و از اونجا یک دوچرخه انتخاب کرد.قرار بود ما تا بیست هزار تومن بهش کمک کنیم ولی غیر از بیست هزار تومنی که به عنوان عیدی بهش دادیم مجبور شدیم ۷۵۰۰۰ تومن دیگه هم روی پولا بذاریم تا اون دوچرخه رو بخریم.
محمد خیلی وقت بود که دوست داشت یه mp4 داشته باشه.البته خودم هم بدم نمی اومد براش بخرم. ولی از اون جایی که مخالفم که هرچی که خواست سریع براش بگیرم گفتم بذار یه مقدار بگذره بعدن براش می گیرم. توی ماشین همیشه مشکل داریم. من و باباییی دوست داریم ترانه های قدیمی گوش کنیم و محمد عاشق رپه. من هم راستش این ترانه های جدیدو که گوش می کنم سردرد می گیرم.پنجشنبه گذشته برای کاری به همراه بابای محمد رفتیم میدون حسن آباد. داشتیم از خیابون بهشت می گذشتیم که یهو بابایی مهربون گفت از توپخونه می تونیم برای محمد mp4 بخریم. اولش گفتم نه. ولی وقتی یادم اومد بعد از ظهر قراره ۲ ساعت تو ماشین بشینیم و تازه آهنگ رپ هم گوش کنیم . گفتم بد فکری نیست. خلاصه رفتیم میدون توپخونه . یه mp4 خریدیم و بعد هم رفتیم حسن آباد من تو ماشین نشستم بابایی هم رفت به کارش برسه. در این اثنا گفتم mp4 یه وارسی بکنم. خلاصه نگاه که می کردم دیدم ای دل غافل پلمپ روی پیچ ها کنده شده. بابایی که برگشت موضوع رو بهش گفتم . گفت با این ترافیک خیلی دیر میشه بخوایم بریم توپخونه و از اون جا بریم. چون باید می رفتیم مدرسه محمد و کارنامه اش رو هم می گرفتیم. ماشین کنار مترو حسن آباد بود گفتم من یک ربعی میرم و بر می گردم.خیلی جالب بود ماجرارو که به فروشنده گفتم گفت : سخت نگیرید خانم. به دلتون هم بد نیارید. گفتم آقا من نه سخت می گیرم و نه به دلم بد می آرم این حقم هست که وسیله ای که می خرم مطمئن باشه. mp4 رو عوض کردم و در عرض همون یک ربع برگشتم میدون.از محمد بگم که خیلی خوشحال شد. اول که کلی تشکر کرد. بعد هم سریع زنگ زد به دوستش مهیار . سلام کرد و گفت مهیار هست. مثل این که بهش گفتند نه و اون هم سریع جواب داد من محمد هستم به مهیار بگید من mp4 خریدم. من و رضا از خنده ریسه رفتیم. بهش هم برخورد و گفت خنده نداره و بابایی شروع کرد به نصیحت که این طوری گفتن درست نیست و ...میدونستم خیلی خوشحال شده.تو ماشین زمانی که از خانه مادر بزرگاش بر می گشتیم دیدم روی شیشه ماشین داره چیزی می نویسه گفتم چی می نویسی مامان. گفت دارم می نویسم مامان و بابا من نمی دونم چه جوری از شما تشکر کنم ولی حتما جبران می کنم. همین جمله اش همه چی و جبران کرد.........

برف بازی زمستانی
امسال شکر خدا برف خوبی بارید. مدرسه ها هم که تعطیل بود نور علی نور.ادارات هم که تعطیل شد بهتر. حالا هم که با این همه خوندن ما امتحان های دانشگاه لغو شد. خدا همین طور داره نعمتاشو بر ما میبارونه.
با محمد و دوستاش رفتیم برف بازی.
حسابی خوش گذشت. ابتدا یک عدد آدم برفی کوتوله درست کردیم. نمی دونم عیب از برفا بود یا مهارت ما که هرچی سر این آدم برفی برف می ریختیم قدش بالا نمی اومد. بعد هم که آدم برفی و ساختیم در به در تو پارک دنبال چشم و دهن و دماغ واسش می گشتیم. خلاصه با کمک محمد و امیر رضا و امیر حسین تونستیم این اعضا رو پیدا کنیم. بعد هم شروع به برف بازی و پرتاب برف کردیم. اوایل خوب بود .بچه ها هم هر چی برف داشتند سمت من پرتاب می کردند.
یهو به خودم اومدم و دیدم دیگه با من کار ندارند و دارند تو صورت و گوش هم برف می زنند.
تا من برم جلوشون رو بگیرم کار به کتک کاری و زد و خورد کشید
که با دخالت این جانب و تحویل دو پسر دیگر به خانه هایشان کار ختم به خیر شد.![]()
آغوش- دلتنگ- اتفاقا-خودش-ملاقات-دیگران-معنا-غار-برنده-آدم-ببیند
خداییش با این کلمات پراکنده کی میتونه یه متن بنویسه؟ اونم یه بچه کلاس چهارم.حالا متن محمد رو ببینین:
امید دلتنگ پدرش بود.چون پدرش به جایی رفته بود.اتفاقا پدر امید هم خودش دلتنگ او بود.دوست پدرش هم پیش پدر امید بود. امید خیلی دوست داشت به ملاقات پدر و آن آدم(منظورش از آدم احتمالا دوست پدر امید بوده
)برود و پدرش و آن ادم را ببیند.پدر امید و دوستش به یک سفر علمی رفته بودند.آن ها به یک غار رفتند و چند علامت روی دیوار غار دیدند.پدر امید از دوستش پرسید ؟ معنای این علامت چیست؟آن یک علامت مهم بود که غار نشینان هزار سال پیش آن را کشیده بودند و دیگران برای پیدا کردن آن تلاش کرده بودند اما پدر امید و دوستش آن را پیدا کرده بودند.پدر امید به خانه برگشت و امید پدر را در آغوش گرفت.
در متن زیبای بالا فقط یک کلمه جا افتاده و اون هم برنده است که زیاد مهم نیست فکر کنم محمد تو نوشتن متن برنده شد.![]()
امروز محمد خیلی خوشحاله چون به خاطر برف مدرسه ها تعطیل شدند و بعد از ظهر هم تولد دعوته.تولد هیوا کوچولو
از صبح عذاب وجدان بدی دارم.یعنی راستش از دیشب.دیشب محمد و باباش دکتر برد تا ببینه امروز میتونه بره مدرسه یانه . دکتر هم موافقت کرد که میتونه بره. ساعت 10 شب بود که محمد گفت که دلش درد می کنه.اول فکر کردم برای نرفتن به مدرسه هست که داره ادا در می آره. کلی هم مسخره اش کردم و بهش گفتم ایییییییی کلک . می خوای نری مدرسه داری ادا در می آری.اونم خندید و فکر کردم حدسم درسته...ولی بعد که گفت مامان به خدا دلم خیلی درد می کنه. به فکرم رسید شاید اضطراب باعث شده که دل درد بگیره. ولی طرفای ساعت 11 دل دردش شدید شد طوری که دیگه نمی تونست راه بره. سریع رسوندیمش دکتر . دکتر بعد از معاینه گفت که رودل کرده و ناگهان همونجا هر چی خورده بود بالا آورد و کمی تا قسمتی گند زد به اتاق دکتر. بعد هم دو تا آمپول نوش جان کرد که با جیغ و داد اون کلینیک رو پر کرده بود. شب تا نیمه شب کلافه بود. مثل این که به قول مامانم باید براش تخم مرغ بشکنم.چشم خورده پسرم.حالا از این همه مسایل عذاب وجدان برام مونده که چرا حرفشو باور نکردم.

محمد پنج روزه که آبله مرغون گرفته. هفته پیش سرما خورده بود و حسابی سرفه می کرد. بردمش دکتر . با داروهایی که دکتر داد کمی بهتر شد ولی هنوز سرفه میکرد یکشنبه پیش موقعی که از سر کار برگشتم دیدم خوابیده . تعجب کردم محمد و خوابیدن. اصلا امکان نداشت . حدس زدم که مریض شده . به سرش دست زدم تب داشت . منتظر شدم پدرش اومد و بردش دکتر.محمد از ژیش دکتر ناراحت بر گشت . گفتم چی شده. گفت دکتر میگه یه سرما خوردگی ساده است . نمی خواد هم فردا مدرسه نره . بره مدرسه منتها لباس گرم بپوشه و این قسمت موضوع حسابی به همش ریخته بود.آخر شب که می خواست لباسش رو عوض کنه دیدم روی گلوش یه جوش بزرگه مثل یه سوختگی کوچیک. ازش پرسیدم این چیه گفت نمی دونم. یه لحظه فکر کردم نکنه آبله مرغون باشه . ولی بعد باز پیش خودم گفتم نه نیست وگرنه دکتر می فهمید دیگه.صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سراغش تا برای مدرسه بیدارش کنم . ولی داغ داغ بود. ترسیدم سریع یه قرص استامینوفن بهش دادم و بهش گفتم که نمی خواد بره مدرسه و بهتره که بخوابه .انگار دنیارو بهش داده باشند خوشحال شد و گرفت خوابید. شانس آوردم مادربزرگش خونه بود و پیشش موند .بعد از ظهر که از سر کار برگشتم هنوز تب داشت. به خودم گفتم نمیشه که الکی تب کنه بازدوباره ببرمش دکتر.خوابیده بود و داشت پلی استیشن بازی می کرد.شکمش یه کم بیرون بود چند تا جوش روی شکمش دیدم .لباسش رو بالا زدم و دیدم که بلللللللله آقا مبتلا به آبله مرغون شدند. دوباره راهی دکتر شدیم.بالاخره دکتر باهوش فهمید که بچه آبله مرغون گرفته و یه پماد داد برای مالیدن روی جوش ها تا خارششون کمتر شه و 2 تا قرص که شدت اونو پایین بیاره.و از همه مهمتر 3 روز استراحت برای محمد خان که دوباره تمدید هم می شد چون دکتر ها نمی تونند بیشتر از 3 روز برای بچه ها استراحت بنویسند و قرار شد سه شنبه دوباره محمد رو ببریم تا هم وضع جوشاشو ببینه هم براش دوباره استراحت بنویسه. سه روز اول و تب داشت . بعد هم که در عرض دو روز همه جوشها زدند بیرون.الان هم که پنجشنبه هست کم کم دارند خشک می شند.از همه جالبتر در این مدت بیماری دوا درمون دیگران بود برای محمد روز اول داشتم کرفس سرخ می کردم که مادر شوهرم گفت. بچه آبله مرغون گرفته بعد داری بوی سرخ کردنی در می آری . بعد هم کلی در مورد نحوه آبله مرغون گرفتن بچه هاش صحبت کرد. بعد مامانم زنگ زد. اتفاقا مادر بزرگم هم اونجا بود. زمانی هم بود که محمد داشت حموم می کرد .اول مامانم کلی سفارش کرد که دور چشم بچه ، دور لبش و دور .... رو مهر کنم... یعنی مهر را خیس کنم و دور لبو چشم و چیز بچه رو بکشم .وگرنه ممکنه آبله مرغون به این سه عضو شریف آسیب برسونه . گفتم مامان جان حالا چشم و لبش یه چیزی ولی شما بگو گناه نداره دورچیز بچه رو مهر مالید. گفت نه تو هر چی من می گم گوش کن. بعد هم حواست باشه چشم ناپاک به بچه نیفته. قاعده باشه عیب نداره ولی جنب نباشه . گفتم مامانی عزیز من چطوری از عزیزانی که به عنوان مهمان یا سرزدن به محمد به خونه من میام بپرسم که پاک هستند یا نه. خلاصه کلی سفارش و چیزای عجیب و غریب که مادر بزرگم هم دوباره به اونا اشاره کرد و در آخر گفت خوب حالا بچه کجاست؟ گفتم : حموم. یهویی صدای مادر بزرگم در اومد که بچه داری بلد نیستی آبله مرغون گرفته رو می فرستی حموم . نمیگی آب می کشه. گفتم : بابا دکتر گفته اشکالی نداره گفت: دکتر بیخود گفته و بچه رو از حموم در بیار. ما هم سریع رفتیم و محمد بیچاره رو از حموم کشیدیم بیرون. حالا من موندم با سه چهار تا دکتری که دور و برم و گرفتند چیکار کنم. محمد هم کلی خوشحاله که شنبه هم به مدرسه نمیره..از یه طرف هم خوشحالم که آبله مرغون گرفت چون اگه نمی گرفت تو بزرگسالی زونا می گرفت که دردش واقعا کشنده است .خودم زمانی که محمد 2 سالش بود زونا گرفتم .
این روزها زوزهای خسته کننده ای برای من است.اداره میرم.دانشگاه میرم بدو بدو برمیگردم تا محمد رو از مدرسه بگیرم. لباس بیرون هنوز تنمه که میرم تو آشپزخونه تا برای شام و ناهار فردا چیزی آماده کنم.حالا با این بساط مهمون هم داشته باشی پسرت هم امتحان داشته باشه دیگه نور علی نوره.از این غر غرها که بگذریم محمد سخت افتاده تو کار درس خوندن.معلم امسالشون امتحان می گیره درس می پرسه و در عوض مشق هم نمی گه.چن وقت پیش روز جهانی کودک بود در محوطه کاخ گلستان از طرف اداره برای بچه ها جشنی گرفته بودند که خاله نرگس و عموجون سلیمون رو هم دعوت کرده بودند به محمد خیلی خوش گذشت. انصافا برنامه هاشون هم بد نبود.بچه هارو برای مسابقه و جایزه بالای سن میبردند .محمد از بس دستشو بالا کرده بود دستش درد گرفته بود آخرش هم نبردنش بالا
ولی وقتی قرار شد یه مسابقه برای باباها بذارند بابای محمد رو مجری صدا زد و هر چقدر هم پدر بزرگوار خواست به روی خوش نیاره نشد و رفت بالا.حالا مسابقه چی بود
باید ازین چرخونک ها رو به دور کمر می چرخوندند که برای چرخوندن اون باید حسابی قر بدی
بابا هم که اهل قر و این چیزا
اصلا خودشو تکون نداد.خلاصه آخر یه جایزه برا خودشون که نه برا بچه هاشون بهشون دادند و فرستادنشون پایین.محمد هفته پیش سرما خورده بود . بردمش دکتر شب حالش خیلی بد بود . خوابش هم می اومد مشقاشو هم ننوشته بود و مدام نگران بود. یه کم از مشقاشو که مونده بود نوشتم تا خیالش راحت شه و رفت خوابید.فرداش یه عالمه جوش از بدنش بیرون زده بود خیلی نگران شدم از طرفی هم خودم و هم بابایی سرما خورده بودیم.خلاصه بعد از ظهر پول چهار مطب دکتر رو دادیم .من و بابایی رفتیم متخصص داخلی به خاطر گلودرد.محمد هم رفت دکتر پوست و اطفال چون کپسولش رو قطع کرده بودم و درست هم حدس زده بودم جوش های بدنش از کپسول های آنتی بیوتیکی بود که خورده بود.شب که برگشتیم خونه باز اشکریزان محمد شروع شد که فردا چه جوری برم مدرسه مشق ننوشتم.ازطرفی شربت خورده بود اونم اکسپکتورانت و حسابی خواب آلود شده بود.بازم مجبور شدم ته مانده مشقشو بنویسم
"نه این که خودم کم کار دارم" این شد که آقا پسر ما زیر دندونش مزه کرد و دیگه حوصله مشق نوشتن نداشت.فرداش که پنجشنبه بود از موقعی که از مدرسه اومد تا بعد از ظهر جمعه که خونه مادر بزرگش بودیم مدام داشتم بهش می گفتم مشق بنویس.همش دنبال بازی با مانی پسر عمه اش بود. آخر هم که دفتر مشقشو به زور باز کرد به عمش گفت ببین مامان چقدر شبیه خط من مشقامو نوشته![]()
![]()
و من مونده بودم و...خلاصه دو خط نوشت و گفت حالا استراحت.منم که دیگه خیلی خسته شده بودم گفتم دیگه بهت نمی گم مشق بنویس و بهش هم نگفتم. فردا بعد از ظهری بود تا ظهر ۱۰ بار زنگ زد که مامان ترو خدا زنگ بزن با خانمم صحبت کن.گفتم محاله.باز زنگ زد که به مامان جویا زنگ زدم گفته اگه مامانت بهم زنگ بزنه من میام با معلمت می گم که مریض بودی.به مامان جویا زنگ زدم و گفتم که اون در تنبیه به سر می بره.با چشم گریون رفت مدرسه.دلم حسابی سوخته بود ولی چاره ای هم نداشتم.ظهر زنگ زدم مدرسه و با معلمش صحبت کردم.اونم ناراحت بود می گفت بی نظم شده و چون شما گفتید باهاش تند برخورد نکنم و من هم این کارو کردم فکر کرده که این جا هیچکی باهاش کار نداره اگه اجازه بدیم باهاش یه کم تندتر برخورد کنم.بعد از ظهر که رفتم دنبالش با خنده اومد بیرون و گفت : به من یک هفته مهلت دادند بعد اگه خودمو اصلاح نکنم اخراج میشم.باورتون نمی شه از ترس اخراج شدن تمام این یک هفته رو مشغول اصلاح خودش بود
ولی با این همه اصلاحات هم زیاد موفق نیفتد و آقا محمد در هر دو درس علوم و ریاضی ۱۵ گرفتند. ولی الحق والانصاف هردوتاشون خیلی سخت بودند و پسر من هم سخت بازیگوش و بی توجه..
این وبلاگ هم شده مثل همه کارای نیمه کاره من.فرصت نمی کنم سر بزنم و چیزی بنویسم. مدام توی اینترنت هستم ولی مجبورم مدام با سایت اداره سرو کله بزنم.این روزها تا اداره هستم که به کار اونجا می رسم واز اداره هم که بر می گردم به کارهای خونه و درس و مشق محمد.معلم امسال محمد خانم احمدی به نظر که خانم خوبی می اومد تو جلسه ای که جلسه آشنایی مادر ها با معلم ها بود گفت که به بچه ها زیاد مشق نمی گه ولی در عوض باید همیشه درساشون رو بخونند.اولش فکر کردم الکی می گه ول حالا فهمیدم که نه زیاد هم بیراه نگفته چون تو این دو هفته محمد خیلی مشق ننوشته ولی در عوض حسابی درس خونده .از ریاضی گرفته تا علوم و جغرافیا و مدنی و تاریخ و قران و...خلاصه که ما هم بساطی داریم از درس خوندن محمد. امروز داشت سئوالات علوم و می خوند همه رو بلد بود جز این که تو تعریف آوند می گفت لوله های باریکی که در گیاه وجود دارد و از طریق آن ریشه به برگ می رسد.
چند بار براش توضیح دادم که رسیدن ریشه به برگ بی معنیه.آب از طریق ریشه به برگ می رسه.هر بار می گفت یاد گرفتم ولی دوباره همون جمله رو می گفت.مجبور شدم یکی از گل مصنوعی ها رو بردارم و براش کامل توضیح بدم.
خدارو شکر مشکل حل شد ولی عجب صبری دارند این معلم ها.خودم یک زمانی معلم نهضت بودم و شاگرد هام هم چند پیرزن بالای ۶۰ سال. یادمه که یک روز داشتم با شوق و ذوق شاید کلمه بابا رو به اونا یاد می دادم و هر کلمه رو ده بار می گفتم.آخرش یکی از شاگردام پا شد و عرق منو با دستمال پاک کرد و گفت خانم زحمت نکشید ما چیزی یاد نمی گیریم.حالا دارم به این فکر می کنم که لااقل معلم بچه ها به این دلخوشند که با چند بار گفتن بالاخره یاد می گیرند ولی بیچاره معلم های نهضت.امروز تازه معلم ورزش برای مدرسه محمد اومده. صبح با کلی ذوق و شوق لباس ورزشی زیر روپوشش پوشید و گفت ایول
امروز ورزش داریم.بعد از ظهر که از مدرسه بر گشت سریع زنگ زد به من و گفت امروز اصلا ورزش نکردیم آقا معلم ( معلم ورزش ) مارو تو کلاس نگه داشت و فقط حرف زد تازه یکی از بچه ها که اعتراض کرد گفت......بعد ادامه نداد و گفت یه حرف زشت زد . بهش گفتم حق نداره هیچ کس به دیگری فحش بده یا حرف زشت بزنه
حالا بگو ببینم چی گفته. خلاصه کاشف به عمل اومد که معلمه گفته خفه شو...متاسفانه...پسر منم که پاستوریزه از کودکیش هم اصلا به قول خودش حرف زشت نمی گفت اگه یه موقع از دست من یا پدرش در می رفت و یه چیزی از دهنمون بیرون می اومد سریع می گفت حرف رررشت و (ر) رو هم خیلی غلیظ می گفت. خلاصه فکر کنم با این آقا معلم ورزش بساط ها خواهیم داشت.
